اگر(if):

من اگر قو بودم رفته بودم. من اگر قطار بودم دير ميكردم واگر آدم خوبي بودم بيشتر از حالا با تو حرف ميزدم واگر به خواب ميرفتم خواب ميديدم. اگر ميترسيدم قايم ميشدم اگر ديوانه شوم،بي زحمت سيمهايت را در مغزم نكار. من اگر ماه بودم سرد ميشدم من اگر كتاب بودم،خم ميشدم و اگر آدم خوبي بودم فاصله هاي ميان دوستان را درك ميكردم. من اگر تنها بودم گريه ميكردم و اگر با تو بودم آسوده خاطر بودم و اگر ديوانه شوم باز هم ميگذاريد با شما همبازي شوم؟

يكي از نوبتهاي من (one of my turns):

روز به روز عشق خاكستري ميشود. چون پوست مردي در حال احتضار. شب،همه وانمود ميكنيم كه همه چيز عادي است اما من پيرتر شده ام و تو سرد مزاج تر و ديگر هيچ چيز بسيار خوشايند نيست. مي توانم حس كنم كه يكي از نوبت هايم فرا ميرسد. مثل تيغ سرد شده ام. مثل شريان بند سرد شده ام. مثل طبل تشييع جنازه سخت شده ام.

يك ماشين نو(a new machine):

 من هميشه اينجا بوده ام. من هميشه از پس اين چشم ها نگريسته ام. گويي كه بيش از يك عمر است. گاهي از انتظار خسته ميشوم. گاهي از اينجا بودن خسته ميشوم. آيا هميشه اينجور بوده؟ آيا هيچ وقت شده جز اين باشد؟ آيا هيچ وقت از انتظار خسته ميشوي؟ آيا هيچ وقت از اينجا بودن خسته ميشوي؟ نگران نباش هيچ كس تا ابد زندگي نميكند.

كوره راه :  

به راهي ميروند كه به سوي ظلمت شمال ميرود. جهره هاي خسته ي غريبه ها همدردي نشان ميدهد آنها آن اميد را پيش از اين ديده اند و اگر ميخواهي اندكي درنگ كني بگذار اندامهاي دردناكت اندكي خستگي در كنند شب پيش روي توعلامت ميدهد و تو ميداني كه نميتواني دير كني ميشنوي كه پرنده هاي شب تو را به نام ميخوانند اما نميتواني آسمان ناآرام را لمس كني. چشم هاي دردناكت را ببند و به نامت گوش بسپار مه آماس ميكند، جانوران مي خزند. غرشي را ميشنوي كه در گوشت بلندتر ميشود. ميداني كه حماقت از خودت بود اما نيروي پشت سر نميتواند بر تمام ترس هايت چيره شود. انديشه هايت را به سالهاي پيش پرتاب كن. به زماني كه هر بامدادي زنگي بود. شايد روزي فرا رسد كه شب ها مانند آن بامداد ها باشد. بگذار فكر خسته ات بياسايد، راه خويش در پيش بگير.

اميدهاي بزرگ:(high hopes):

هنگام جواني آنسوي افق آنجا در دنيايي از مغناطيس و معجزات ميزيستيم. انديشه هايمان مدام و بي مرز پرسه ميزد. زنگ ناقوس جدايي آغاز شده بود در سراسر جاده لانگ رود و بر جاده ي سنگفرش. آيا هنوز در دوراهه ديدار ميكنند؟ دسته ي ژندهپوشي كه گامهايمان را دنبال ميكردند پيش از آنكه زمان، روياهايمان را ببرد، مي دويدند انبوهي از جانوران كوچك را بر جاي مينهادند. ميكوشيدند مارا به زمين بدوزند، به يك زندگي دستخوش پوسيدگي آهسته. سبزه، سبزتر بود. نور، نورانيتر بود. شبهاي شگفتي دوستان دورمان بودند.  به فراسوي خاكستر سوزان پل هاي پشت سرمان مينگرم. به يك نظر كه طرف ديگر پل چقدر سبز بود. گامهايي كه به پيش برداشته شد دوباره در خوابگردي به پس نهاده شد با نيروي موجي خواب آلود كشيده ميشديم. بر بلندايي رفيع با پرچم در اهتزاز به بلنديهاي سرگيجه آور آن دنياي رويايي رسيديم. تا ابد در اشتياق و بلند پروازي عطشي هست كه هنوز سيراب نشده. چشمان خسته ي ما هنوز به سوي افق بال ميگشايد. هرچند بارها از اين راه رفته ايم. سبز، سبزتر بود نور، نورانيتر بود و مزه شيرينتر.  شبهاي شگفتي دوستان دورمان بودند. چه بامدادان درخشاني است. آب جاريست رود بي پايان تا ابد الا باد.